چند روز پیش رفته بودم شهر کتاب میخواستم
شعر بخرم ام هیچ کتاب خاصی تو ذهنم نبود.
فروشنده گفت کمک نیاز ندارین؟
منم گفتم چرا دارم..
کتاب مشیری رو بهم داد
گفتم نه من از مشیری اینا خوشم نمیاد
بعد یک لبخند تحسین آمیز زد و کلی چیز میز گفت و یه شعر از کتاب دیدن بیژن الهی خوند منم که قبلا اسمش رو شنیده بودم و چنتایی هم ازش خونده بودم و خوشم اومده بود.فروشنده هم که انقدر خوب خونده بود که حتی اگر پیش زمینه هم ازش نداشتم باز هم کتابو میخریدم.
.
.
.
الان چند روزی هست که دارم سعی میکنم فقط یه شعرشو بفهمم ولی هر کاری میکنم نمیفهمم:(
اول چنتا از بخش هاش شعر از شعرای دیگه داره که اونا رو میفهمم :)
الان میفهمم معنی اون لبخند تحسین آمیزو:(
کتابشم خیلی گرون بود:(((((
یادم باشه:1.گول پارچه فروشی رستمی رو نخورم
2.گول فروشنده سبیل طلایی شهر کتابوووو:((
منبع : شادوه |دیدن بیژن الهی
برچسب ها : کتاب ,فروشنده ,بیژن الهی ,دیدن بیژن ,لبخند تحسین